با رفتن تو چلچله ها همسفر شدند تا کوچه کوچه،کوچ تو را با خبر شدند دریا که ابر پشت سرت ریخت ناگهان تصنیف های سبز دعا تازه تر شدند پاییز بوسه ای به تمنای خاک زد... جنگل نماند،کاج ترین ها تبر شدند انگار سیب و صاعقه پیوند خورده بود تا ابر های حادثه ای بارور شدند باران گرفت و بعد غزل های دوستی تسلیم محض وسوسه های سفرشدند باران گرفت و حال و هوای تو تازه شد گفتی سپید رود و غزل ها خزر شدند
دارد هنوز پنجه به دیوار می کشد مردی که مرگ عاطفه را جارمی کشد آتش گرفته بین نفس هاش واژه ای تا حلقه حلقه دامنه ی دار می کشد باور نداشت قصه همین است، زندگی چیزی که از نبودنش آزار می کشد این درد را برای همین روز مره ها یکبار می نویسد و صد بار می کشد با آن که مرد چشم خودش را به خواب زد دارد هنوز پنجه به دیوار می کشد
اتفاق خواهد افتاد می دانم یک نفر برای روح در پروازم آسمان خواهد کشید ...
اینجا غریبه بودم، اهل زمین نبودم با روح بی شکیبم هرگز عجین نبودم از جنس موج بودم ، رفتن گناه من شد خود را شکستم اما ساحل نشین نبودم باید گناهمان را بر شانه می نوشتند پر بود شانه هایم هرچند این نبودم من آخرین شروعم برگرد باورم کن عصیان گرفته روحم اهل یقین نبودم باری است روی دوشم از افترا و تهمت یا من در اشتباهم یا خرده بین نبودم
به هوای تو تمنا شده ام می دانی گم شدم در تو و پیدا شده ام می دانی مثل تقویم ورق خورده و باطل شده ام غرق دیروزم و فردا شده ام می دانی بی خبر در پی یک حادثه ی گنگ و غریب چشم بر هم زده ام تا شده ام می دانی مثل یک شهر که در آتش اسکندر سوخت در بیابان دلم جا شده ام می دانی من هنوز از همه ی شهر شکایت دارم بین این قوم چه تنها شده ام می دانی
برایت بار دیگر در خودم تکرار خواهم شد و هرشب بر سکوت خانه ات آوار خواهم شد نگو دروازه های آرزو را کینه ها بستند که امشب سخت کوش صحنه ی دیدار خواهم شد نشد هرگز خودم باشم،اگر چه با خودم بودم ولی می دانم آخر می شود،یک بار خواهم شد برای از تو گفتن عاشقی دیوانه می خواهم وگرنه باز هم هم صحبت انکار خواهم شد هنوزم با منی اما تکاپوی سفر داری من از تسلیم بیزارم،نگو وادار خواهم شد
پر از پروازم و شور و شرم مانده ست تا امروز تلاشی خسته در بال و پرم مانده ست تا امروز هنوز از آتش فریاد های بی سرانجامم نفس ها بر صلیب حنجرم مانده ست تا امروز من از پرواز گفتم از دم عیسی و از آتش مسیحا شعله درخاکسترم مانده ست تا امروز ولی خاکستر گرمم شبی ققنوس می زاید که عصیان همچنان در باورم مانده ست تا امروز ... تو حرفی پشت آن لبخند تلخت هست می دانم من اما حرفهای آخرم مانده ست تا امروز
دلم می خواست طوفان باشم و دریای من باشی اهورایی ترین هم صحبت یلدای من باشی تو را در سینه ام هر لحظه با خود می برم اما چه می شد لحظه ای من جای تو، تو جای من باشی هنوزم می شناسم عطر گیسوی غزل بافت که با احساس می آیی غزل آرای من باشی پرازدیروزم وامروزهم در سایه خواهم ماند تو ای فردا ترین می خواستم فردای من باشی برایت فال می گیرم...بیا این حافظ و این تو که اهل "هرچه پیش آید خوش آید" های من باشی
در دست باد زخم صداي پلنگ هست دنيا چه كوچك است،فضامان چه تنگ هست در جاي جاي شهر خدا جا گرفته است شيطان،اگرچه بر بدنش جاي سنگ هست رفتن اگر چه باور تلخي است ، مي رويم ديگر كجاي قصه مجال درنگ هست وقتي غروب روي تنت موج مي زند فرقي نمي كند كه چه چيزي قشنگ هست فرقي نمي كند كه كجاايستاده اي هرجا هميشه سايه ي سنگين جنگ هست حتی نشد كه رجعت تاريخ را نديد دنيا هنوز عرصه ي تيمور لنگ هست
چشمهايش غروب میپاشيد، بر تمامی شيب بعد از ظهر داشت پر میزد از لب ديوار، آفتاب نجيب بعد از ظهر روی شنهای دشت اصغر بود، روی دستان داغ تابستان از نگاهش فرات میجوشيد، از لبانش لهيب بعد از ظهر روی مرز غروب راهی شد، ردّ خون در مسير چشمانش موج دلشوره بر زمين میريخت، تكه تكه شكيب بعد از ظهر رد پاهای پايكوبی را دست شن باد شرم میپوشاند نخل تنها هنوز زل میزد، بر سوار غريب بعد از ظهر مرد اما دلش مسافر شد، رو به سمتی كه سرو میرويد توی دستش فشرده بود آنگاه، تكههای صليب بعد از ظهر ربنايش به كوه میپيچيد، سربلند سفير عاشورا آسمان داشت از لبش میچيد، ذكر امّن يجيب بعد از ظهر ابر كم كم وضو گرفت و نشست، صخرهها تا پر از اذان بودند كوه در حالت ركوع اما، ... جادههايش نصيب بعد از ظهر
هنوز پشت عبورت غبار رد مي شد و خاك رمز عبور تو را بلد مي شد چه روزها كه گذشتند بي تو تا بغضي ميان حنجره هاي غروب سد مي شد چقدر خشم تو بر سينه ي زمين مي ريخت اگر تمام زمين فرش عبدود مي شد شب از محاصره ي روي ماه برمي گشت و باز در دل خورشيد جزر و مد مي شد هميشه شوق تو مي ريخت روي لب هامان و جمله ها همه اش" يا علي مدد" مي شد
![]()

