![]() |
![]() |
|
|
اتفاق خواهد افتاد می دانم یک نفر برای روح در پروازم آسمان خواهد کشید ۰۰۰ برایت بار دیگر در خودم تکرار خواهم شد وهرشب برسکوت خانه ات آوارخواهم شد نگو دروازه های آرزو را کینه ها بستند که امشب سخت کوش صحنه ی دیدارخواهم شد نشد هرگز خودم باشم،اگر چه با خودم بودم ولی می دانم آخر می شود،یک بارخواهم شد برای از تو گفتن عاشقی دیوانه می خواهم وگرنه باز هم هم صحبت انکار خواهم شد هنوزم با منی اما تکاپوی سفر داری من از تسلیم بیزارم،نگو وادار خواهم شد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 22:2 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
دیگر برای از تو نگفتن مجال نیست وقتی نمانده ،فرصت خواب و خیال نیست تا این فضا،فضای پر از بی نهایت است دیگر حدیث روی و زنخدان و خال نیست باید شروع شد... که سفر لحظه ی شروع آغاز می شود ،سخن از ماه و سال نیست ... آخر به جاده زد تب رفتن گرفته بود مردی که گفت آینه هاتان زلال نیست می گفت مرد ساده خدا رنگ آرزو ست چیزی برای باور مردم محال نیست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:40 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
مسیرنگاهت دراندام واژه ها... نه ! نمی شود این تازه ترین التهاب را تعبیر کرد گریه را می نویسم آن قدر که اشک های سپید دفترم توی چشمت بریزد ...روی مرز غروب راه می روم روی مرز تنهایی تکه های بعدازظهررا روی زمین می ریزم دل می سپارم به جاده جاده سفره ی پرندگان مهاجراست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:28 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
اینجا غریبه بودم، اهل زمین نبودم با روح بی شکیبم هرگز عجین نبودم از جنس موج بودم،رفتن گناه من شد خود را شکستم اما ساحل نشین نبودم باید گناهمان را بر شانه می نوشتند پربود شانه هایم هرچند این نبودم من آخرین شروعم برگرد باورم کن عصیان گرفته روحم اهل یقین نبودم باری است روی دوشم از افترا و تهمت یا من در اشتباهم یا خرده بین نبودم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 8:24 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
دلم می خواست طوفان باشم و دریای من باشی اهورایی ترین هم صحبت یلدای من باشی تو را در سینه ام هر لحظه با خود می برم اما چه می شد لحظه ای من جای تو،تو جای من باشی هنوزم می شناسم عطر گیسوی غزل بافت که بااحساس می آیی غزل آرای من باشی پرازدیروزم وامروزهم درسایه خواهم ماند توای فردا ترین می خواستم فردای من باشی برایت فال می گیرم...بیا این حافظ واین تو که اهل هرچه پیش آیدخوش آید های من باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:2 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ گوگل ریدر عناوین مطالب وبلاگ آرشيو مطالب |
| درباره وبلاگ |
If there isn’t a common language between human beings. feeling is the common language of people in all over the world and poem is the expression of common feeling with words of unanimous friendship and notice to the point when two eyes meet and two minds meet, which in this point of converge and in this common feeling the poem is born , and as we know , nothing can be born unilateral اگر زبان مشترکی میان انسان ها نباشد ،احساس زبان مشترک همه ی انسان های روی زمین است و شعر یعنی ابراز حس مشترک با واژه های همزبان دوستی و اشاره ای به نقطه ی تلاقی دو نگاه و دو اندیشه که در این نقطه ی تلاقی و این حس مشترک شعر متولد می شود ... که هیچ تولدی یک سویه نیست ازمقدمه ی مجموعه غزل "ناگهانی همیشه نارنجی" مهدی میرآقایی |
| پیوندها |
|
کانون ادبیات ایران ناگهانی همیشه نارنجی تازه های ادبی آدینه همه ی دوستان من |
|
پنجره |