![]() |
![]() |
|
|
دلم هنوز می لرزد به سهمگینی آن اتفاق که نیفتاد سلام عاشقانه های من سلام عاشقانه های بی دلیل ... تمام من هنوز در تمام حرفهای تان خلاصه می شود به اضطراب آن "نباید"ی که جان گرفت ... سفر شروع تازه ی هزار اتفاق بود اگرچه بین ما شروع فاصله نفاق بود عبور عاصی دو پای خسته را نگاه کن ببین که پا به پای مان چقدر اشتیاق بود تو از ترانه گفتی و من از چکامه و غزل همیشه حرف مان یکی و لحن مان فراق بود لبالب از بهانه های حس گرفته می شوم بهانه ای که در فضای بسته ی اتاق بود چقدر پا به پای جاده تا خودم دویده ام چقدر بین جاده با رسیدن افتراق بود فرشته ای و هفت آسمان سبز می کشی پرنده ام ، پرنده ای که فکر احتراق بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 2:50 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
اصلا برای چی... ؟ اصلا برای کی... ؟ باید بگویم ،بخوانم، بنویسم ... بگذار کاغذها بکر بمانند نه اصلا بگذار برگردند به جنگل بگذار افسانه های اساطیری زیر لب زمزمه شوند و ... شعرهای کهنه ضرب المثل باشند چه فرقی میکند سینما، نقاشی، شعر ... هنر برای مردم نان نمی شود به ازدحام خیابان نگاه کن وقتی از پل عابر پیاده می گذری چیزی شبیه یک صف طولانی برای زیستن تو را میخ کوب می کند اصلا برای کی... ؟ اصلا برای چی ...؟ بیچاره دفتر و خودکار و زندگی !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 1:7 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
به یاد دکتر قیصر امین پور
... در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام !...
هنوز با غزلی عاشقانه جاری بود پرنده ای که تمام تنش بهاری بود "زلال بود و روان رود رو به دریایم " و مرد،مرد سفر های بی قراری بود سه شنبه آینه ای ناگهان ترک برداشت سه شبه آه... اذان غرق سوز و زاری بود قنوت آبی شعرش مسافر دریا ست همان که توی نفس هاش زخم کاری بود "حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان" که فصل،فصل غزل های سوگواری بود سپیده سر زد و بغض انارها ترکید و صبح رنگ نگاه شما اناری بود ...
" از رفتنت دهان همه باز ... انگار گفته بودند: پرواز ! پرواز !"
با رفتنت که چلچله ها همسفر شدند تا کوچه کوچه،کوچ تو را با خبر شدند دریا که ابر پشت سرت ریخت ناگهان تصنیف های خاطره ات تازه تر شدند پاییز بوسه ای به تمنای خاک زد... جنگل نماند،کاج ترین ها تبر شدند انگار سیب و صاعقه پیوندخورده بود تا ابر های حادثه ای بارور شدند باران گرفت و بعد غزل های دوستی تسلیم محض وسوسه های سفرشدند باران گرفت و حال و هوای تو تازه شد گفتی سپید رود و غزل ها خزر شدند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 22:45 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
فرصتی پیش آمدتاازفرهیختگانی که به نقد و بررسی ومعرفی
دفتر شعرم همت گماشتند قدردانی کنم ازجمله انجمن شعرو ادب ورامین ،کانون ادبی ارتش،انجمن شعر و ادب پاکدشت، کانون ادبیات ایران ،خبرگزاری قرآنی ایران ،رادیو فرهنگ و ... این مجموعه دربر گیرنده ی غزل های عاشقانه ،اجتماعی و آیینی است که چند غزل از این دفتر را برایتان نوشته ام نظرهایتان سرافراز و نگاه زیبایتان دلگرمم می کند
معرفی مجموعه ناگهانی همیشه نارنجی کانون ادبیات ایران سرزمین هرز وبلاگ خبری درحوزه ادبیات وهنر کلیک کنید
|
|||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 3:1 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ گوگل ریدر عناوین مطالب وبلاگ آرشيو مطالب |
| درباره وبلاگ |
If there isn’t a common language between human beings. feeling is the common language of people in all over the world and poem is the expression of common feeling with words of unanimous friendship and notice to the point when two eyes meet and two minds meet, which in this point of converge and in this common feeling the poem is born , and as we know , nothing can be born unilateral اگر زبان مشترکی میان انسان ها نباشد ،احساس زبان مشترک همه ی انسان های روی زمین است و شعر یعنی ابراز حس مشترک با واژه های همزبان دوستی و اشاره ای به نقطه ی تلاقی دو نگاه و دو اندیشه که در این نقطه ی تلاقی و این حس مشترک شعر متولد می شود ... که هیچ تولدی یک سویه نیست ازمقدمه ی مجموعه غزل "ناگهانی همیشه نارنجی" مهدی میرآقایی |
| پیوندها |
|
کانون ادبیات ایران ناگهانی همیشه نارنجی تازه های ادبی آدینه همه ی دوستان من |
|
پنجره |