![]() |
![]() |
|
|
سایه ام قد می کشد بر سینه ی دیوارها می گریزم از خودم ، از ترس این آوارها سایه ام را بازمی کارم کنار بودنم می نشینم خیره براین روزها، تکرارها دیگرای همرازمن حرفی ندارم جز سکوت بگذرازمن از تمام واژه ها ، گفتارها آن که آتش می کشد بر خرمن پروانه کو؟ تا پریشان تر شود از شمع ها از یارها دیگر ازامواج سرگردان صوتی خسته ام خسته ازاین حرف ها،این گفته ها، پندارها
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:0 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:43 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
آتش گرفت خاك و زمين دم به جا گذاشت
اين جاده روي پيچ و خم بي قواره اش چرخيد تا شتاب دما دم به جا گذاشت
ديوانه وار روي قدم ها ي عاصي اش زخمي ترين عبور مصمم به جا گذاشت
مرد سفرهواي شروعي دوباره داشت دركوه ودشت نعره ي اَدهم به جا گذاشت
عصيان تمام حافظه اش را گرفته بود تنديسي از تنفرآدم به جا گذاشت سياره ام جزيره جزيره بهشت بود آدم كه پا گذاشت جهنم به جا گذاشت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:0 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ گوگل ریدر عناوین مطالب وبلاگ آرشيو مطالب |
| درباره وبلاگ |
If there isn’t a common language between human beings. feeling is the common language of people in all over the world and poem is the expression of common feeling with words of unanimous friendship and notice to the point when two eyes meet and two minds meet, which in this point of converge and in this common feeling the poem is born , and as we know , nothing can be born unilateral اگر زبان مشترکی میان انسان ها نباشد ،احساس زبان مشترک همه ی انسان های روی زمین است و شعر یعنی ابراز حس مشترک با واژه های همزبان دوستی و اشاره ای به نقطه ی تلاقی دو نگاه و دو اندیشه که در این نقطه ی تلاقی و این حس مشترک شعر متولد می شود ... که هیچ تولدی یک سویه نیست ازمقدمه ی مجموعه غزل "ناگهانی همیشه نارنجی" مهدی میرآقایی |
| پیوندها |
|
کانون ادبیات ایران ناگهانی همیشه نارنجی تازه های ادبی آدینه همه ی دوستان من |
|
پنجره |