![]() |
![]() |
|
|
گاهی خودم را دست طوفان می سپارم وقتی برای با تو بودن بی قرارم
در وسعت تنهایی ام مثل کبوتر یک جورهایی خوب من دلشوره دارم
هرچند گفتم چشم هایت بی وفایند این جمله را گفتم ولی باور ندارم
حتی دلم می خواهد این فریاد ها را در عمق سرد خستگی هایم بکارم
با من نگو این ها سزای دل نبودند من ناسزاهای زمان را می شمارم
بگذار بین شعر مثل اشک و لبخند احساس گرم با تو بودن را ببارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 6:55 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ گوگل ریدر عناوین مطالب وبلاگ آرشيو مطالب |
| درباره وبلاگ |
If there isn’t a common language between human beings. feeling is the common language of people in all over the world and poem is the expression of common feeling with words of unanimous friendship and notice to the point when two eyes meet and two minds meet, which in this point of converge and in this common feeling the poem is born , and as we know , nothing can be born unilateral اگر زبان مشترکی میان انسان ها نباشد ،احساس زبان مشترک همه ی انسان های روی زمین است و شعر یعنی ابراز حس مشترک با واژه های همزبان دوستی و اشاره ای به نقطه ی تلاقی دو نگاه و دو اندیشه که در این نقطه ی تلاقی و این حس مشترک شعر متولد می شود ... که هیچ تولدی یک سویه نیست ازمقدمه ی مجموعه غزل "ناگهانی همیشه نارنجی" مهدی میرآقایی |
| پیوندها |
|
کانون ادبیات ایران ناگهانی همیشه نارنجی تازه های ادبی آدینه همه ی دوستان من |
|
پنجره |