![]() |
![]() |
|
|
با رفتن تو چلچله ها همسفر شدند تا کوچه کوچه،کوچ تو را با خبر شدند دریا که ابر پشت سرت ریخت ناگهان تصنیف های سبز دعا تازه تر شدند پاییز بوسه ای به تمنای خاک زد... جنگل نماند،کاج ترین ها تبر شدند انگار سیب و صاعقه پیوند خورده بود تا ابر های حادثه ای بارور شدند باران گرفت و بعد غزل های دوستی تسلیم محض وسوسه های سفرشدند باران گرفت و حال و هوای تو تازه شد گفتی سپید رود و غزل ها خزر شدند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 5:33 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ گوگل ریدر عناوین مطالب وبلاگ آرشيو مطالب |
| درباره وبلاگ |
If there isn’t a common language between human beings. feeling is the common language of people in all over the world and poem is the expression of common feeling with words of unanimous friendship and notice to the point when two eyes meet and two minds meet, which in this point of converge and in this common feeling the poem is born , and as we know , nothing can be born unilateral اگر زبان مشترکی میان انسان ها نباشد ،احساس زبان مشترک همه ی انسان های روی زمین است و شعر یعنی ابراز حس مشترک با واژه های همزبان دوستی و اشاره ای به نقطه ی تلاقی دو نگاه و دو اندیشه که در این نقطه ی تلاقی و این حس مشترک شعر متولد می شود ... که هیچ تولدی یک سویه نیست ازمقدمه ی مجموعه غزل "ناگهانی همیشه نارنجی" مهدی میرآقایی |
| پیوندها |
|
کانون ادبیات ایران ناگهانی همیشه نارنجی تازه های ادبی آدینه همه ی دوستان من |
|
پنجره |