![]() |
![]() |
|
|
يادش به خير جمعه ي آخر كه رد شدي آهسته از كنار همين در كه رد شدی پاييز در حوالي چشم تو ساده شد از روزهاي خسته ي آذر كه رد شدي چشمی نگاه پنجره را امتداد داد از چشمه هاي روشن باور كه رد شدي حالا به لحظه هاي خودم قفل مي زنم مانند لحظه هاي معطّر كه رد شدی اين جمعه هم بهانه ي يك بغض مي شوي مثل غروب جمعه ي آخر كه رد شدي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:8 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
اصلا بیا به کوچه های شهرمان برگردیم من بازهم کوچه ی "مشیری "را زمزمه می کنم تو از روبرو بیا فرقی نمی کند کجا به هم می رسیم اما به هم می رسیم اگرچه یک روز کوچه های شهرمان را آذین می بندند یکروز سیاه پوش می کنند ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 9:5 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ گوگل ریدر عناوین مطالب وبلاگ آرشيو مطالب |
| درباره وبلاگ |
If there isn’t a common language between human beings. feeling is the common language of people in all over the world and poem is the expression of common feeling with words of unanimous friendship and notice to the point when two eyes meet and two minds meet, which in this point of converge and in this common feeling the poem is born , and as we know , nothing can be born unilateral اگر زبان مشترکی میان انسان ها نباشد ،احساس زبان مشترک همه ی انسان های روی زمین است و شعر یعنی ابراز حس مشترک با واژه های همزبان دوستی و اشاره ای به نقطه ی تلاقی دو نگاه و دو اندیشه که در این نقطه ی تلاقی و این حس مشترک شعر متولد می شود ... که هیچ تولدی یک سویه نیست ازمقدمه ی مجموعه غزل "ناگهانی همیشه نارنجی" مهدی میرآقایی |
| پیوندها |
|
کانون ادبیات ایران ناگهانی همیشه نارنجی تازه های ادبی آدینه همه ی دوستان من |
|
پنجره |