![]() |
![]() |
|
|
چشمهايش غروب میپاشيد، بر تمامی شيب بعد از ظهر داشت پر میزد از لب ديوار، آفتاب نجيب بعد از ظهر روی شنهای دشت اصغر بود، روی دستان داغ تابستان از نگاهش فرات میجوشيد، از لبانش لهيب بعد از ظهر روی مرز غروب راهی شد، ردّ خون در مسير چشمانش موج دلشوره بر زمين میريخت، تكه تكه شكيب بعد از ظهر رد پاهای پايكوبی را دست شن باد شرم میپوشاند نخل تنها هنوز زل میزد، بر سوار غريب بعد از ظهر مرد اما دلش مسافر شد، رو به سمتی كه سرو میرويد توی دستش فشرده بود آنگاه، تكههای صليب بعد از ظهر ربنايش به كوه میپيچيد، سربلند سفير عاشورا آسمان داشت از لبش میچيد، ذكر امّن يجيب بعد از ظهر ابر كم كم وضو گرفت و نشست، صخرهها تا پر از اذان بودند كوه در حالت ركوع اما، ... جادههايش نصيب بعد از ظهر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 7:2 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ گوگل ریدر عناوین مطالب وبلاگ آرشيو مطالب |
| درباره وبلاگ |
If there isn’t a common language between human beings. feeling is the common language of people in all over the world and poem is the expression of common feeling with words of unanimous friendship and notice to the point when two eyes meet and two minds meet, which in this point of converge and in this common feeling the poem is born , and as we know , nothing can be born unilateral اگر زبان مشترکی میان انسان ها نباشد ،احساس زبان مشترک همه ی انسان های روی زمین است و شعر یعنی ابراز حس مشترک با واژه های همزبان دوستی و اشاره ای به نقطه ی تلاقی دو نگاه و دو اندیشه که در این نقطه ی تلاقی و این حس مشترک شعر متولد می شود ... که هیچ تولدی یک سویه نیست ازمقدمه ی مجموعه غزل "ناگهانی همیشه نارنجی" مهدی میرآقایی |
| پیوندها |
|
کانون ادبیات ایران ناگهانی همیشه نارنجی تازه های ادبی آدینه همه ی دوستان من |
|
پنجره |