![]() |
![]() |
|
|
اینجا غریبه بودم، اهل زمین نبودم با روح بی شکیبم هرگز عجین نبودم
از جنس موج بودم ، رفتن گناه من شد خود را شکستم اما ساحل نشین نبودم
باید گناهمان را بر شانه می نوشتند پر بود شانه هایم هرچند این نبودم
من آخرین شروعم برگرد باورم کن عصیان گرفته روحم اهل یقین نبودم
باری است روی دوشم از افترا و تهمت یا من در اشتباهم یا خرده بین نبودم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:12 توسط مهدی میرآقایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ گوگل ریدر عناوین مطالب وبلاگ آرشيو مطالب |
| درباره وبلاگ |
If there isn’t a common language between human beings. feeling is the common language of people in all over the world and poem is the expression of common feeling with words of unanimous friendship and notice to the point when two eyes meet and two minds meet, which in this point of converge and in this common feeling the poem is born , and as we know , nothing can be born unilateral اگر زبان مشترکی میان انسان ها نباشد ،احساس زبان مشترک همه ی انسان های روی زمین است و شعر یعنی ابراز حس مشترک با واژه های همزبان دوستی و اشاره ای به نقطه ی تلاقی دو نگاه و دو اندیشه که در این نقطه ی تلاقی و این حس مشترک شعر متولد می شود ... که هیچ تولدی یک سویه نیست ازمقدمه ی مجموعه غزل "ناگهانی همیشه نارنجی" مهدی میرآقایی |
| پیوندها |
|
کانون ادبیات ایران ناگهانی همیشه نارنجی تازه های ادبی آدینه همه ی دوستان من |
|
پنجره |